@♥♥♥♥!!!سلام دوستان گلم !!!♥♥♥♥@
-
تاریخ: 1393/5/15 ساعت: 2:17
(به سلامتی خودم و بچه محل هام که میگیم ما از اوناشیم که: فشن نیستیم… بابامون ماشین شاسی بلند نداره بیایم دنبالت… مارک کفشمون دیگه آخرش کفش ملیه… زیر ابروهامونم بدمون میاد نخ کنیم که دخترکش بشیم… مارک تی شرتمونم هم دیگه آخرش یا هندونست یا تمساح… نداریم هرشب ببریمت بیرون خرجت کنیم… ولی… وقتی میگیم دوس...
داستان های زیبای جدید
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 21:54
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که ردمي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . . بقیه در ادامه مطلب
داستان غمگین
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 21:52
يک روز يک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خياباني عبور ميکردند جلوي ويترين يک مغازه مي ايستند دختر:واي چه پالتوي زيبايي پسر: عزيزم بيا بريم تو بپوش ببين دوست داري؟ بقیه در ادامه مطلب
داستان های بسیارغمگین بلند
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 21:43
هوا سرد بود،سوزناك و بيرحم.اما صورت محسن خيس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشين رو باز کرد و پياده شد.پير مرد افتاده بود روي آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کيلومتر سرعت زده به يه پير مرد... . بقیه در ادامه مطلب
داستان های کوتاه عاشقانه/داستان غمگین
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 21:40
دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ... يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد ! صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ... بقیه در ادامه مطلب
داستان عاشقانه غمگین جدید
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 21:37
دختر : عشقم شرط بندی کنیم؟؟؟ پسر : باشه خانومم ... بکنیم ... دختر : تو نمی تونی24 ساعت بدون من بمونی؟ ... بقیه در ادامه مطلب
داستان دختر عاشق...
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:16
اگه قبلا عاشق بودی یا اصلا عاشق نشدی بخون... دخترک۱۶ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قد بلند بود،صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند. از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور اورا می دید احساس خوشبختی می...
داستان عاشقانه « پشت پرده ی زندگی »
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:18
چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , سه نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود . بقیه در ادامه مطلب
نامه عاشقانه ثریا به استاد شهریار
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:19
نامه خواندنی و زیبای معشوقه استاد شهریار روزي استاد شهريار نامه اي دريافت مي کند که روي پاکت يا داخل آن نشاني از فرستنده اش نبود… شهريار عکست را در مجله اي ديدم خيلي شکسته شده اي، سخت متاثر شدم. گفتم: خداي من اين چهره ي دلداه ي من است؟ اين همان شهريار است؟ اين قيافه ي نجيب و دوست داشتني دانشجوي چهل ...
داستان زیبای معنای دوست داشتن
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:20
داستان زیبای معنای دوست داشتن داستان زیبای معنای دوست داشتن خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی میکردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان میآمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سا...
داستان بی تابی کردن عشق – رمان عاشقانه – داستان شق و عاشقی
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:22
داستان بی تابی کردن عشق – رمان عاشقانه – داستان شق و عاشقی . هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت. تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی ...
داستان عاشقانه غمگین خفن جدید
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:23
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم، سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه ز...
داستان عاشقانه
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:24
زن نفس عمیقی کشید و پیروزمندانه، مثل اینکه پی به پاسخ معمایی برده باشد نام نامزدش را صدا کرد. داستان لطیفش را چند بار دگر روی آن دستهای زمخت کشید و نام نامزدش را به زبان آورد اما همچنان هیچ جوابی نشنید. کمکم گونه هایش از حرارت آن دست های غریبه داغ تر و داغ تر می شد، انگار می توانست ببیند که چگونه پی...
یه داستان عشقی خفن بخونید ببینید چی میکنه این عشق ...
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:25
این آخریها دیگه واقعاً حالش بد شده بود. دائم نگاهش به کادویی بود که سعید، رفیقش، واسش آورده بود. از دفعه اولی که سعید رو دیدم ازش خوشم اومد. هر وقت میبینمش، محو ور رفتنش با ریشش و جویدن سیبیلاش میشم. بعصی کارهاش رو نمیفهمم ولی کلاً نسبت به اونها هم حس خوبی دارم. خیلی با معرفته. از بعد ختم به این ور ...
داستان عشق و هوس الناز ومیلاد (هر کسی نخونه ولی برای تجربه خوبه)18
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:26
هوا ابری بود داشت نم نم ،بارون میزد میلاد هم داشت با ماشینش از محل کارش برمیگشت خونه که کنار خیابون یه دختر خانومی رو دید که تنهاست و منتظر تاکسی! آروم رفت کنارشو شیشه رو داد پایین... سلام خانوم خوشگله برسونمتون... دخترک:برو آقا مزاحم نشو! میلاد:حالا سوار شو کرایه نمیخواد بدی! دخترک:برو آقا مزاحم نش...
رمان دختر خراب بدون سانسور
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:27
جلوی در خانه شان ماشین را نگه داشتم، رعنادر سکوت پیاده شد و بی هیچ حرفی به طرف خانه شان رفت. از اضطراب معده ام به هم می خورد، انگار کسی داشت در آن لباس می شست. اما به هر حال باید می پرسیدم، با صدایی که سعی می کردم خیلی معلوم نباشه مشتاقم پرسیدم: -هفته دیگه بیام دنبالت؟ رعنا بی آنکه به طرفم برگردد سر...
داستان عاشقانه
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:29
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گ...
داستان قهوه نمکی
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:30
قهوه نمکی اون دختر رو توی یک مهمونی ملاقات کرد، خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند؛ اما خودش خیلی ساده بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد؛ اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی ب...
داستان واقعی: زنی که شوهر زیبایش را با اسید سوزاند
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:31
دختر بزرگ خانواده بودم. تنها برادرم هنوز در دبیرستان درس میخواند. پدرم همیشه میگفت: «دختر فهمیده و باگذشتی هستی.» به همین خاطر مرا تکیه گاه و سنگ صبور خانواده میدانست و آرزویش عاقبت به خیریام بود. اما هنوز هم بعد از گذشت این همه سال نمیدانم چرا به چنین سرنوشتی دچار شدم مراسم عروسی من و بهروز ب...
داستان عاشقانه زیبا و غمگین
-
تاریخ: 1393/5/19 ساعت: 2:32
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به ی...